|
یا الله ساعت:۱۸:۴۵ مکان:داناه دوستم هدف:جشن کتاب بنده به همراه ۲نفر از دوستان از سرویس پیاده شده و به سوی سالن آمفی تئاتر دانشکده ی ادبیات رهسپار می شویم.در بین مسیر ناگهان یک وانت آبی رنگ جوانان ساعت ۱۸:۵۷ مکان:سالن آمفی تئاتر هدف:بریم داخل با ۲ تا دیگه از بچه ها که شدیم۵تا رفتیم داخل.بعد از مراسم اولیه!یه یارویی رفت بالا شروع کرد چرت گفتن صد دانه یاقوت دسته به دسته...... درست حدس زدین(البته تو خواب! ساعت ۲۲:۰۰ مکان:اتوبوس دانشگاه هدف:بازگشت به شهر چون قبل از پایان زودتر جشن اومدیم پایین سوار اتوبوس شدیم و روی صندلی ها نشستیم و منتظر بقیه که بیایند.ناگهان جسن تمام شد و یک گله پسر از دور به سمت اتوبوس حمله کردند شیمیایی زدند!!! هدف:من یار مهربانم دانا و خوش زبانم
امير در فکر خوب بچه هاي عزيزم راستی چون حال آپ کردن و نوشتن خاطراتم رو فعلا ندارم نتیجه:نتیجه نداریم!!دیر اومدن تمام شد!
اول باید بگم که این چند روزه تلفون محلمون قطع بود نشد آپ کنم! دینگ دینگ دینگ....(مثلا صدای زنگ گوشیمه)گوشی رو بر میدارم.دیدم یکی داره میگه امر کجایی ساعت۸.امیییییییر ساعت ۸:۳۰ آماده باش میام دنبالت(صدای اقای پدر)پدر ۸:۳۰ میاید و به سوی دانشگاه میرویم ساعت۹.جمعیتی زیاااااد به سوی کلاس میروند امیر امیر!جانم.می خوایم تیم فوتسال بدیم بازی میکنی آهان چند روز پیش رفتم واسه تعین سطح کلاس زبان.وقتی واسه ی مصاحبه رفتم نمره ی کتبیم رو که دید گفت:به به!چه نمره ی خوبی! اینم بگم که خدایی سرم شلوغ شده با درسا. نتیجه:درخت تو گر بار دانش بگیرد به زیر آوری چرخ نیلوفری را
|
About![]()
متولد 17/11/1369.پسری که دوست داره همه دوسش داشته باشن ولی نمیدونم چرا نمیشه؟!!! در اینجا خاطرات بعضی از روزام رو می نویسم. Archivesآبان 1388مهر 1388 شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 Links
¤¤ کوشووولوی بزرگ¤¤ |