تبليغاتX
خاطرات امیر





















خاطرات امیر

خاطراتی از جنس .....

یا الله.سلام سلام.زیاد جوگیر نشین که برگشتم!نشسته بودم جلوی کامپیوتر گفتم یه حالی بدیم به بلاگفا!!!

ساعت:۱۸:۴۵           مکان:داناه دوستم     هدف:جشن کتاب

بنده به همراه ۲نفر از دوستان از سرویس پیاده شده و به سوی سالن آمفی تئاتر دانشکده ی ادبیات رهسپار می شویم.در بین مسیر ناگهان یک وانت آبی رنگ جوانان!!!مدل ۵۷!!همراه با دو جوان رعنا جلوی ما ترمز کرده و می پرسند:داداش ساختمان؟کجاست؟(اصلا نفهمیدیم  چی گفتند!)ما نیز چون نمی دانستیم فرمودیم نمیدانیم!آنها نیز گفتند پس کجا میروید اگر نمیدانید!!!

ساعت ۱۸:۵۷   مکان:سالن آمفی تئاتر          هدف:بریم داخل

با ۲ تا دیگه از بچه ها که شدیم۵تا رفتیم داخل.بعد از مراسم اولیه!یه یارویی رفت بالا شروع کرد چرت گفتن(مثلا مجری بود!)بعد رئیس دانشگاه یه حالی داد با حرفاش.بعدش اگه گفتین چی شد؟نمی دونین دیگه!۲ تا از بچه های موسیقی سنتی ۲ قطعه ی باحال اجرا کردند و ملت نیز به از خود بی خود شدند و به عالم عرفان رفتند.بعد از اینا(البته قبلش پذیرایی هم شدیم!)نوبت رسید به مهمان جشن:

صد دانه یاقوت دسته به دسته...... درست حدس زدین(البته تو خواب!)مهمان برنامه مصطفی رحمان دوست بود.شاعر و نویسنده و .... .فکر می کردم خیلی پیرتر باشه.خیلی ازش خوشم اومد آخه خیلی صمیمی بود.به جای اینکه بره پشت تریبون میکروفن رو گرفت همون بالا روی صن شروع کرد به حرف زدن.حرفای خیلی جالبی میزد.من که واقعا لذت بردم.

ساعت ۲۲:۰۰       مکان:اتوبوس دانشگاه    هدف:بازگشت به شهر

چون قبل از پایان زودتر جشن اومدیم پایین سوار اتوبوس شدیم و روی صندلی ها نشستیم و منتظر بقیه که بیایند.ناگهان جسن تمام شد و یک گله پسر از دور به سمت اتوبوس حمله کردند!جمعیتی قریب به ۹۰ الی ۱۰۰ نفر سوار بودیم.دوستان در آخر شروع کردند به دست زدند و آواز خواندند.در بین راه بویدم که ناگهان.........

شیمیایی زدند!!!یکی از بچه ها فریاد کشید بزن ماسکو!!!دیگری داد زد بو باقالی میده!!!فک کنین اون همه آدم تو یک اتوبوس که پنجره ها هم بسته!!!خلاصه بعد از گذشت مدتی بو نیز میرود!!!بنده هم در ایستگاهی پیاده و به سوی منزل ره سپار می شوم....

 

هدف:من یار مهربانم دانا و خوش زبانم

+نوشته شده در چهارشنبه 27 آبان1388ساعت0:55توسط Amir | |

امير در فکرحالا اگه تونستين بگين به چي فکر ميکنم؟نمي تونين بگين خودم بگم بهتره خوب به اين فکر ميکنم که شما در نبود  آپ هاي من مي خواين چه کار کنين مي دونم سخته حالا نمي خواد گريه کنين نگران نباشيد نمي خوام که برم ديگه نيام يک مدتي شايد ديگه آپ نکنم آخه درس ها زياد شده حال آپ کردن نيست هر کاري هم ميکنم بازم زياده تازه از هفته ي ديگه کلاس زبانم که شروع بشه سرم وحشتناک شلوغ ميشه سال قبل که پيش دانشگاهي بودم واسه کنکور اينقدر نمي خوندم ولي با اين حال نت که ميام ولي آپ نميکنم ولي بهتون سر ميزنم آخه مگه ميشه به دوست هاي  سر نزنم چيه حال کردين که بهتون گفتم  خوب ديگه چي مي خواستم بگم؟ يادم نميادمهم نيست

 

خوب بچه هاي عزيزم وقتي من آپ نمي کنم دست به اجاق گاز نميزنيد دست تو دماغتون هم نميکنيدواسم کامنت بزارين بهتون سر ميزنم

 

راستی چون حال آپ کردن و نوشتن خاطراتم رو فعلا ندارمو چون نمیتونم وبلاگ ننویسم آخه خیلی خنده دارهباحال هست خوبیکوبلاگ جدید را انداختم و تو اون چرت و پرت مینویسمولی شرمنده آدرسش رو به هیچکی از شما ها نمیدم

 

نتیجه:نتیجه نداریم!!دیر اومدن تمام شد!

+نوشته شده در دوشنبه 20 مهر1388ساعت22:44توسط Amir | |

 

اول باید بگم که این چند روزه تلفون محلمون قطع بود نشد آپ کنم!

دینگ دینگ دینگ....(مثلا صدای زنگ گوشیمه)گوشی رو بر میدارم.دیدم یکی داره میگه امر کجایی!بعد از چند ثانیه که از حالت گیجی در اومدم خونه هستم.چکار میکردی؟مگه کلاس نمیای؟می خواستی چکار کنم خواب بودم!مگه الان ساعت چنده؟هفت!آی کیو ساعت ۷تا۱۱ کلاس داریم!امیر راست میگی!آره بابا حالا می خوامبخوابم.بای.

ساعت۸.امیییییییر  ساعت ۸:۳۰ آماده باش میام دنبالت(صدای اقای پدر)پدر ۸:۳۰ میاید و به سوی دانشگاه میرویم!پیاده میشوم و به سوی ساختمان روانه میشوم.گوشی را در آورده و زنگ میزنم به صالح!هوی!کووشی؟طبقه۲خوب منم اونجام تو کوشی؟اینور!کدوم ور؟اینور!آهااااان دیدمت!به سویش می شتابم و با بقیه ی ذوستان گرم صحبت شده.

ساعت۹.جمعیتی زیاااااد به سوی کلاس میروند.من:بچه بدوییم که الان جا پیدا نمیشه!وارد کلاش شده.ما شاالله!این همه آدم از کجا آمدن.۹:۱۰ استاد میاید.دختر ها مثل بچه مدرسه ای ها بلند شده و صلوات فرستادند!ما نیز ریلکس نشسته و به آنها می خندیم!بعد از ۱دقیقه خیر مقدم درس شروع شد.کتاب ما ۱۲ فصل داره که دقیقا نمیدوم کدوم فصل ها حذف است(در ذهن امیر:خیر سرت تو استادی باید بدونی!)یکی از بچه ها:فصل ۱و۲ حذف است.آخه ترم قبل همین درس رو داشتم!!!بچه ها خندشون گرفت.خودش خودشو ضایع کرد که فصل قبل این درس رو افتاده!چون مطالب تکراری و ساده بود من سرم رو به دیوار تکیه دادم و مشغول باد زدن خود شدم!۲   ۳ تا از دوستام هم مشغول بازی با گوشی!اینم بگه ۴تا رشته تو یک کلاس بودیم!!!کلاس۱۰:۳۰ تمام میشود.

امیر امیر!جانم.می خوایم تیم فوتسال بدیم بازی میکنی!منم دلم که تنگ شده بود گفتم هی آره!به همین خاطر تصمیم گرفتم هر شب برم بدوم که بدنم رو آماده کنم.خوب دیگه چه اتفاقی افتاد!!!!

آهان چند روز پیش رفتم واسه تعین سطح کلاس زبان.وقتی واسه ی مصاحبه رفتم نمره ی کتبیم رو که دید گفت:به به!چه نمره ی خوبی!خوب شروع میکنیم!با چند تا سوال ساده شروع کرد.منم از همون اول یکم غلیظ تر حرف زدم یارو کف کرد!!!یک عالمه سوال کرد.آخر سر هم گفت کلاس قبلا میرفتی؟  گفتم آره ۲سال قبل میرفتم.بعد گفت که فکر کنم بتونی Advance1 بشینی.وقتی رفتم پیش مسئول ثبت نام.گفتم Advance1 ترم چند اینجا میشه؟گفت شما ۴ترم دیگه اینجا رو تمام میکنید!!!فکم افتاد یعنی ترم ۱۳ افتادم!!!!!

اینم بگم که خدایی سرم شلوغ شده با درسا. بیشتر وقت خونه هستم می خونم.شاید زیاد نتونم آپ کنم.همین طوری که من میخونم مطمئن هستم که بازم کم میارم به هر حال

 

 

نتیجه:درخت تو گر بار دانش بگیرد   به زیر آوری چرخ نیلوفری را

+نوشته شده در شنبه 11 مهر1388ساعت21:23توسط Amir | |